خرید بک لینک

گفتن که ندارد، قرار نبود همیشه دور بمانم. بالاخره یک روزی باید مینشستم روی همین صندلی چرم سیاه و نوشتن را از سر میگرفتم. بالاخره باید یک روزی قوز میکردم رو به روی این لپتاپ دل مشکی و رقص انگشتهایم روی کیبورد را تماشا میکردم. بالاخره باید یک روزی میزدم وسط هدف، توی بلاگ"فا"، یا"فا" را به دنیا میاوردم و بازی را از سر میگرفتم.

برچسب: صفر,صفر شخصی,صفرا,صفرا چیست,صفر ایرانپاک,صفر عاشقی,صفر گلردی,صفر کشکولی,صفر على اليسار,صفرا بر, نویسنده: رها مقدم تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 10:20

باید بازگشت. باید مرد بود و به اشتباهات اعتراف کرد. باید به گذشته چشم دوخت و حسرت خورد. باید مدام زیر لب تکرار کرد که " حیف! چه خوب بودم، چه پر کار بودم، چه خوشحال..". باید آنقدر حسرت بخوری و با مف آویزان و چشم های پف کرده ی قرمز، های های گریه کنی که تمام شوی، که ته بکشی و آماده. خوب که خودت را چِلاندی، فین آخر را توی کپۀ دستمال کاغذی های مچاله ی کنار تختت بکنی و از جا بلند شوی، تمام دستمال کاغذی های مچالۀ عالم را به سطل آشغال بسپاری، شال و کلاه کنی و بازگردی. بازگردی به همان جایی که بودی، به همان حالی که داشتی، به همان "فا"یی که بودی.

برچسب: نویسنده: رها مقدم تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 10:20

شهر هرت که نیست فا جان. خدا جای حق نشسته است . بالاخره این بیست و پنج سال سرگردانی و بغض و بلاتکلیفی، نتیجه ای، دلیلی، چیزی دارد.

برچسب: نویسنده: رها مقدم تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 10:20

برق چشمهایش موقع دیدنم دیدنی بود.

برچسب: نویسنده: رها مقدم تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 10:20

یادمان نرود، یادمان نرود شبهایی را که از فرط بغض خوابمان نبرده. شبهایی که تا صبح دنده به دنده شدهایم، ناخن جویده ایم و زیر لب حرف زدهایم. یادمان نرود که آدمها هر قدر هم پارۀ تن و رفیق گرمابه و گلستان و عاشق سینه چاک، زخم میزنند. زخم میزنند و هیچ هم حالیشان نیست که شما را هاج و واج در بهت و سرگردانی و ناباوری فرو برده اند.

برچسب: چهار قل,چهارشنبه سوری,چهار جوک,چهار تخمه,چهار فصل,چهار شگفت انگیز,چهار برگ,چارتار,چهار میثاق,چهار اثر از فلورانس, نویسنده: رها مقدم تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 10:20

چه میتوانم بخواهم بجز ساعتها نشستن و زل زدن به آن لکۀ قهوهای رنگ کوچک و کمرنگ که در قوس گردنت نشسته، با هر نفس آسوده ات تکانی به خودش میدهد و برایم شیشکی میبندد؟

او داردت و، من نه.

برچسب: پنج ستاره,پنج عصر,پنج تن آل عبا,پنج سرباز ایرانی,پنج انگشت,پنج حلقه المپیک,پنج به علاوه یک,پنج کیلومتر تا بهشت,پنج وارونه,پنج دری, نویسنده: رها مقدم تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 10:20

من خواهر ندارم.

تمام.

28/3/95

پ.ن. کی یاد میگیرم؟ کظم غیض را میگویم. کی یاد میگیرم کمی باید صبور بود برای رسیدن و شدن و به دست آوردن؟ ....زود شاید.

برچسب: ششش,شش رنگ,شش گوشه,شش سیگما,شش تایی ها,شش تكه كردن شكم,شش کلمه,شش انداز,شش ماهگی نوزاد,شش کلاه تفکر, نویسنده: رها مقدم تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 10:20

گفته بودم؟

صدای افتادن سیمان خیس روی سنگ لحد، حول انگیز است.

برچسب: نویسنده: رها مقدم تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 10:20

نیم ساعت است که با یک لبخند پت و پهن و دماغ قرمز نشستهام روی تختم، نگاهم را دوختهام به صفحۀ گوشی و نقل بی عیب و ایرادت را از داییام، وقتی یک پسربچۀ هفت سالۀ تازه محصل، با کولهپشتی آبی آسمانی و موهای بور لخت بود، میخوانم، پسربچهای که تا مدتها به مدرسه نمیرفت، مگر اینکه مادر و میلهای بافتنیاش، انتهای کلاس نشسته باشند. تصدقت گردم، قربان آن خندههای از ته دلت بروم من. آخر چرا زودتر دستگیرم نشده بود؟ منی که بیست و شش سال تمام سر میز صبحانه و نهار و شامی نشستهام که تو در راس میز بودهای، تو و خاطرات پرجزئیاتت که گاهی هم با بی حوصلگی و به بهانۀ

برچسب: نویسنده: رها مقدم تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 10:20

پسردار که شدم، اسمش را فرهاد میگذارم. چه کسی بهتر از پسر تو که فرهاد خوانده شود، که تیشه به دست بار بیاید، که عاشقی را پیش بابایش مشق کند....

برچسب: نه شیرینم نه فرهادم, نویسنده: رها مقدم تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 10:20

صفحه بندی